تبلیغات اینترنتیclose
يادت هست گفتي : مگر اينکه خواب ( بهرنگ قاسمی )
پیچک ( بهرنگ قاسمی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 4 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

خوابت را ديده ام ...

*
يادت هست گفتي : مگر اينکه خواب داشتن مرا ببيني ...!

حالا که خواب هستم مي توانم دستان

 تو را براي چند لحظه‌اي داشته باشم گلم ؟!

در خواب کجا برويم ؟

پارک يا خلوت‌ترين کوچه‌هاي شهر ؟!

نترس

درست هست که ذوق مرگ شده ام اما زود نمي بوسمت !

زود مثل اين شاه ماهي نديده ها بغلت نمي کنم !

اصلاً آنقدر مهربان مي شوم که احساس امنيت کني‌

اصلاً کاري مي‌کنم که خودت بگويي پس دستانت کو به روي سرم !!

راستي‌ سينما برويم يا که رستوران؟!

 کدام فيلم عاشقانه را بيشتر دوست داري گلم ؟

 غذا چطور ؟ سنتي‌ يا فقط دو فنجان قهوه داغ ؟!

مي‌ خواهي خودم لقمه بگيرم براي تو ؟

بوسه چطور ؟!

مي‌ خواهي بغل کنم ؟

پرتت کنم به آسمان ؟ جيغ بزني‌ ، يواش مي ترسم گلم !

مي‌ خواهي پا برهنه بدويم تا خود خدا ؟!

هديه را کجا تقديم کنم براي تو ؟! لابلاي بنفشه‌ها يا لاي شعر ؟!

اصلاً مي خواهي برويم پيش سالمند‌ترين درخت شهر ...

دارم کم کم به داشتنت عادت مي‌کنم عجيب !

کاش بيدار نشوم

کاش هيچگاه بيدار نشوم !!!

 


بهرنگ قاسمي

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 214