تبلیغات اینترنتیclose
بيست و هشت سال پدرم گفت؛ نكن! ( بهرنگ قاسمی )
پیچک ( بهرنگ قاسمی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بيست و هشت سال پدرم گفت؛ نكن!
مادرم چشم غُره رفت

و خواهرم مراقبِ ساعت هاى بيكارى ام شد
كه مبادا به دوچرخه فكر كنم

و يا شكلات را از بالاى كمد كِش بروم!
من كِش آمده ام

شبيهِ جاده ى ابريشم
كه حسرتِ پروانه را بر دلِ

 تمامِ بوته هاى كنارِ راه گذاشته است!
بيست و هشت سال حسرت را

به زور در گوشم ريختند و لب هايم را
به عقدِ جادوگرى پير درآوردند

تا در رقصِ وصله ها روى شلوارم
لبخند رتوش كنم!

بادبادك نامى ست افسانه اى
در خاطراتِ كودكانه ام

كه هيچ وقت از لب هاى تردِ آسمان
برايم امضا نگرفت!

من غنچه انارِ درختى ام
كه از شماتتِ پائيز هيچ وقت نشكفتم!

اين روزها
گلبرگ هاى خشك شده لابلاى آلبومِ قديمى

بوى خيسِ كودكى ام را مى دهند
اما من چقدر خيس مى شوم
از شرمِ نشكفتن ام!

 

بهرنگ قاسمی

از كتابِ : نهنگ ها بى گذرنامه عبور مى كنند

 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 196