تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( بهرنگ قاسمی )
پیچک ( بهرنگ قاسمی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


موهاى تو
مسيرِ باد را عوض مى كند

دست هايت
هزار دسته پرنده به آسمان وام مى دهد

و مسيح
نامِ دكمه اى روى پيراهنت مى شود

كه وقتِ باز شدن اش
جنگلى از كلمه

پيرامونِ چشمانم را مى پوشاند!
چهار فصل وامدارِ صداى توست

و صلح پسوندِ لبخند ات!
ما پرچم هاى دوستى را آنسوى رودخانه كاشتيم

و مسيرِ رفت و بازگشتِ ماهيان را
روى دستهايمان كروكى كشيديم

كه ناگاه
موهايت باز شد

و جمله
در پرانتزى تنگ

در بن بستى بى نام و پلاك
دورِ خودش چرخيد!

آنقدر كلمه جويديم
واژه به هم سائديم

تا دودى به غلظتِ خواب هايمان
از ما بلند شد!

بلند شو خانم،بلند شو بانو
و روسرى ات را

بالاى پشتِ بام پهن كن
كبوتر هاى خيال

هركجا هم كه باشند
مسيرِ موهايت را

از بوى دلتنگى مان باز خواهند شناخت
بلند شو بانو

و سراغِ پرچمِ لبخند را
از عكسى كه روى رودخانه افتاده است بپرس

تو خودِ صلحى
موهايت امضاى هزار ستاره است

كه در قراردادى هزار و يك شب ترانه اى
با ماه
به توافق رسيده است!

 

 

 بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 101

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تنت
بوي غريبه ميدهد

و الا سگهاي محله
بيخود واق واق نمي کنند!

از مردانگي ام بدور است
هرزگي ات را ببينم و به رويت بياورم

امشب
جايت را در شعرهايم جدا انداخته ام

خواستي بخواب
اما فردا
با اولين تلنگرِ بارانِ بي کسي ام به چشم

بزن به چاک...!

 

بهرنگ قاسمی


از کتاب :نهنگ‌ها بي‌ گذرنامه عبور مي‌‌کنند

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 154

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

مروز زنى ديدم كه از لبش بوسه مى چكيد

خدارا شكر

پس هنوز مردى هست كه عاشقانه مى بارد!

 


بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 69

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


در صفِ نانوايى بوديم
كه مردى

دو دستى
قلبِ خواهرم را گرفت و برد

وقتى دستِ خالى به خانه برگشتم
مادرم قند مى سائيد

و پدر دندان هايش را!
افسوس كه

ما خوشبختى را مُفت باخته بوديم
و بيخودى

در كوچه ها و صف هاى نانوايى
دنبال نشانى بر باد رفته مى گشتيم!

 

بهرنگ قاسمي
عاشقانه هاي بهرنگ قاسمي

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 86

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


كودك كه بودم
مادرم مى گفت؛

اگر به دكمه هاى يقه ى دخترى زُل بزنى
چشم هايت كور مى شود

و مُچِ پايش را نگاه كنى
جِن گازت مى گيرد!

سالهاست
"چشم هايم" لاى زيپ گير كرده است

لاى دو خوشه ى انگور
كه از چشم ها پنهان است!

ببخشيد خانم!
مى شود زمستان قرار بگذاريم؟

مينى ژوپ كه مى پوشى
از جِن مى ترسم!

 

بهرنگ قاسمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 82

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دو پايت را به من قرض مي‌‌دهي‌
تا ديوانه وار به آغوشت بدوم؟

چشمانت را چي‌؟
قرض مي‌‌دهي‌ تا مستانه

خنديدنت را نگاه کنم؟
حرفي‌ بزن گلم

من,
از اين همه سکوت تو
به خدا بودنت شک مي‌کنم

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 59

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


پنجه كشان خودم را به سينه ات رسانده ام
حالا كه ساعتم به وقتِ توست

گورِ شرم را بِكَن
تا به شراب برسم!

سينه هايت خُمرِ شرابى ست
كه ارامنه را
سالهاست خانه نشين كرده است!

بودا در شانه ات چه مى كند؟
مادرت در كدام آتشكده

تو را آبستن شده
كه لبانت به مشعل رفته است!

تن ات زجرم مى هد اما
چه فرقى مى كند براى من

که در شعرم غارنشين شده ام!
كهف دكمه هاى پيراهن توست

كه اگر بازشوند
تمامِ عبادتِ پيامبران را

به باد مى دهند!
ببين خودكارم

چگونه به عصاى موسا دهن كجى مى كند؟
وقتى مي‌ دانيم من و تو

پايانِ همين شعر
قرار است بكارتِ لب هايت را
به بوسه اى بشكافد.

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 376

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


از آوار تا آواز
فقط يک نقطه فاصله هست!

خواهشاً نرو
من به سکوتت نيز راضي‌ ام

. اگر بروي،همه چيز عوض مي‌‌شود
من زود پير مي‌‌شوم،

شعر گريه اش مي‌‌گيرد
و ديواري که حتي يکبار هم در عمر اش حرف نزده است,

تمامِ بغض اش را
روي سرم خالي‌ مي‌‌کند!

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 156

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

من مي‌‌توانم با چاقوي
 آشپزخانه تهديد ات کنم

تا پاسخِ هزار سو?ال را دانه دانه
از حلقوم ات بيرون بکشم

 يا مي‌‌توانم خانه را به آتش بکشم
و اولين عکسِ سه بعدي سوختن ات را

در بيليبورد‌هاي شهر رونمايي کنم
من همه کار مي‌‌کنم

با چهار ليتري پر از بنزين
خاندان ا ت را بسوزانم

و يا در ميدان‌هاي شهر
لباست‌هايت را قيچي کنم

تازه!
من يک کارِ ديگر هم بلدم

اگر دير به خانه بيايي
گريه مي‌‌کنم!


 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 289

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

هميشه مى ترسيدى از آينده
از ربات هاى آدم نما

آدم هاى آهن نما
و لبخندهاى يكى بخرُ دوتا بِبرى كه

اصلِ رابطه ى انسان و عشق را زيرِ سؤال مى بُرد
حق داشتى خسته شوى

و از روى لج
پاكتِ آب را با مُچ بنوشى

با شلنگ نفس بكشى
چند تلوزيونِ عجيب غريب را

در اطرافت روشن كنى
و مدام اشاره كنى "اينم شد زندگى"؟!

حالا مادرت بيخودى سرت داد مى زند "پاشو"
و خواهرانت از پشتِ پنجره

پلنگى اند زخمى که روى شيشه ها
پنجه كشيدن را تمرين مى كنند!

عزيزم
تلوزيون ها يكى يكى خاموش مى شوند

اما
اصلن توجه نكن و راحت بخواب

اين شُك ها
همه مصنوعى اند...

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 80

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


به کجاي اين جهان بر مي خورد
يک نفر پيدا مي شد

پرده ي سينما را ميکشيد
چراغ ها را روشن ميکرد

و با لحني تند داد ميزد؛
برويد سرِ خانه و زندگي تان

صحنه ي دردناکتر از اين هم هست
که در آشپزخانه اتفاق ميافتد!

آنقدر سرمان گرمِ خود شده است
که حوصله ي شير, روي اجاقِ گاز سر ميرود

و زني که رژيم گرفته است
مدام ناخن مي خورد

و زني که فراموش شده
مدام روي شيشه ي پنجره

ها ميکند: "آن مرد در باران آمد"
چراغ ها را خاموش ميکند

تا سايه ي کبودي اش
روي لباسِ تازه اش لک نيندازد!

زنها سليقه هاي خوبي دارند
زنها نقاش هاي خوبي هستند

درد را در زيباترين شکل اش ميکشند
ولي ادعا نمي کنند!

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 62

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

مهم نيست دنبالِ چه چيز ميگردي
همين که پيداش نمي کني

سخت آزارت ميدهد
گمشده ميتواند يک آلبومِ قديمي

يا تکه اي از دست خطِ پدر باشد
که زيرِ نامت

درشت نوشته باشد؛
"پسرم مراقبِ خانواده باش"

يا حواسي که سرِ پيري
سر و گوش اش مي جنبد و مدام

گم ميشود!
مادرم حواسش را

در رؤياي لباس شويي جا گذاشته است
لابلاي يخچال هاي دو در

يا لوسترهايي که با بيشتر از چهل چراغ
مي‌توانست براي يک بار هم که شده

تکليفِ خانه ي گلي را روشن کند
شايد حواسش

با ماشيني که جهازِ اولين دخترِ عروسش را مي برد
از لاي آبکشِ قرمز رنگ

به خيابان سر خورده باشد
مادر؟

مهم نيست دنبالِ چه مي گردي
همينکه داروي ضّدِ ترکِ دست هايت را

نمي تواني پيدا کني
سخت آزارم مي دهد

 


بهرنگ قاسمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 60