تبلیغات اینترنتیclose
کوچه های بارانی-6
پیچک ( بهرنگ قاسمی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

رفتن بد هم نيست

*

رفتن بد هم نيست

وقتي نه بهانه اي براي ماندنت

و نه خاطره اي براي مرور داري

رفتن جرئت مي خواهد

از ميان ستارگاني که جوري وارونه به درخت ها نگاه مي کنند

که دود از مخ کنده ها بلند مي شود

يک روز شبيه شهابي پير

نعره کشان از آسمان دل خواهم کند

 

 بهرنگ قاسمي

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 180

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

دعوت

*
به خانه ات دعوتم کرده اي که چي؟

حالا که دلتنگي ام آنقدر بزرگ شده است

که از در تو نمي رود؟!

نه عشق من اين رسمش نبود

پنجره خانه ات را

روي ترانه هاي ماه و من کوک کني

و سفره بوسه هايت را

بر لبان کس ديگري پهن!

ببخش که نان و نمکم را نچشيده

عاشقانه هايم را از اين گوش گرفتي

و به آن گوش ندادي...!!

 

 

 بهرنگ قاسمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 179

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

و قطارها

رشته ى نخى بودند

كه از اينسوى خاطرات

تا فرداهاى بيشمار كشيده مى شدند

لبخند هايمان را زيرِ پا گذاشتى

عكس هايمان را

قرار ملاقات هايمان،

ميزهاى دونفره،فنجان هاى قهوه،

بليط هاى سينما و تمامِ فيلم هايى كه با رسيدن تمام مى شد را

زير پا گذاشتى

تا بلكه آنسوى جدايى را ببينى

آنسوى نبودنم را،آنسوى بغض هاى منفجر شده ام را

حالا از من شهرى متروكه بجا مانده است

با هزار گربه ى يتيم

كه تعادلِ ديوار را بهم مى زنند

با هزار روباهِ گرسنه

هزار تن شهيد

و لاشه هايى كه هر روز تكه اى از آن يكجا فراموش مى شود

مثل ديروز

كه ساعتم،امروز چتر و فردا قرار است كيف پولم در اتوبوس جا بماند.

آهاى دور پسند!

به نقاش هاى شهر خبر بده

اصلِ مينياتور منم

كه جشنواره ى بزرگِ تنهايى را

سال هاست برنده مى شوم.

 

 بهرنگ قاسمي

http://just-poem.blogfa.com/category/223

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 183

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

نمـــي آيي ؟!!

*


دلـــيل نيـــامدنت ،

از ايــــن دو حالت خارج نيست :

يــــــا نمــــــي خواهي ام ، يا ...

يا ابــــوالفضل !!!

يعنـــــــي نمــــي خواهي ام ؟؟!

 

 

 بهرنگ قاسمي


 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 183

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

سهم من از تو همينه ...


*

مســــير طول و درازي است ،

انديشيدن به تــــو !!

سالــــــها طول ميکشد ...

خــــاطراتت را قـــــدم بـــزنم و . . .

دوبـــــاره

لبخندهـــــايت را

با دل سيـــــر بدوم !!!

آه ...

اي زيــــبا !!

کاش مــــــــيشد

نبـــــــودنت را

دور زد !!!

 

 

 بهرنگ قاسمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 223

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

براي من هيچ قراري نمانده هست...

*
هي‌ دختر باران!
زياد اين دست و آن دست نکن!
بترس از دلي‌ که دارد پرپر مي شود...!
براي من
هيچ قراري نمانده هست...

بگو کجاي آغوش قرار بگذاريم ؟!
بگو
تا عاشقانه‌‌هايم را
بر اندام آب بسايم
مي خواهم سر تمام دلتنگي‌‌هايم را
با زلالي رويت ببرم...!!

 

 بهرنگ قاسمي

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 184

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

نيا ..

*

بگذار همانطور که هستيم بمانيم
نه تو بيا

نه من اميدوار به راه آمدنت بنشينم!
مي داني چيست؟

بهترست زخم کهنه ي بي تو بودنم
سربسته بماند

و الا
شهر را
عفونت دلتنگي بر مي دارد !

 


بهرنگ قاسمي

 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 232

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

اولين قرار عاشقي

*
ماهي‌ها نه گريه مي‌کنند
نه قهر

و نه اعتراض !
تنها که مي‌شوند

قيد دريا را مي‌زنند
و تمام مسير رودخانه را

تا اولين قرار عاشقي‌شان
برعکس شنا مي‌کنند !

 


بهرنگ قاسمي

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 192

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

نمي خواهي ام؟!

*
دليل نيامدنت از اين دو حالت خارج نيست؛
يا نمي خواهي ام،

يا...
يا ابوالفضل!
يعني نمي خواهي ام؟!

 

بهرنگ قاسمي

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 175

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دردي که نمي دانم چيست

*
دلم يک ترانه ي غمگينِ خارجي ميخواهد
با زباني که نمي فهمم چيست

مي خواهم به دردي که نمي دانم چيست
زار زار گريه کنم

 

 

بهرنگ قاسمي

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

خوابت را ديده ام ...

*
يادت هست گفتي : مگر اينکه خواب داشتن مرا ببيني ...!

حالا که خواب هستم مي توانم دستان

 تو را براي چند لحظه‌اي داشته باشم گلم ؟!

در خواب کجا برويم ؟

پارک يا خلوت‌ترين کوچه‌هاي شهر ؟!

نترس

درست هست که ذوق مرگ شده ام اما زود نمي بوسمت !

زود مثل اين شاه ماهي نديده ها بغلت نمي کنم !

اصلاً آنقدر مهربان مي شوم که احساس امنيت کني‌

اصلاً کاري مي‌کنم که خودت بگويي پس دستانت کو به روي سرم !!

راستي‌ سينما برويم يا که رستوران؟!

 کدام فيلم عاشقانه را بيشتر دوست داري گلم ؟

 غذا چطور ؟ سنتي‌ يا فقط دو فنجان قهوه داغ ؟!

مي‌ خواهي خودم لقمه بگيرم براي تو ؟

بوسه چطور ؟!

مي‌ خواهي بغل کنم ؟

پرتت کنم به آسمان ؟ جيغ بزني‌ ، يواش مي ترسم گلم !

مي‌ خواهي پا برهنه بدويم تا خود خدا ؟!

هديه را کجا تقديم کنم براي تو ؟! لابلاي بنفشه‌ها يا لاي شعر ؟!

اصلاً مي خواهي برويم پيش سالمند‌ترين درخت شهر ...

دارم کم کم به داشتنت عادت مي‌کنم عجيب !

کاش بيدار نشوم

کاش هيچگاه بيدار نشوم !!!

 


بهرنگ قاسمي

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 214

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


قرار عاشقي

*
کجاي شهر قرار بگذاريم ؟

پارک يا رستوران ؟

چه رنگ لباس بپوشم ديوانه تر مي شوي ؟

سادگي‌ خوب هست ؟

مي خواهي برايت شعر هم بخوانم بلند بلند ؟

يا آرام بگويم دوستت دارم گلم ...؟!

کدام بهتر هست

بمانم شاعري کنم يا از عاشقي ات بسوزم و تمام شوم ...؟!

 


بهرنگ قاسمي

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-6, | بازديد : 180

صفحه قبل 1 صفحه بعد