تبلیغات اینترنتیclose
کوچه های بارانی-2
پیچک ( بهرنگ قاسمی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تنت
بوي غريبه ميدهد

و الا سگهاي محله
بيخود واق واق نمي کنند!

از مردانگي ام بدور است
هرزگي ات را ببينم و به رويت بياورم

امشب
جايت را در شعرهايم جدا انداخته ام

خواستي بخواب
اما فردا

با اولين تلنگرِ بارانِ بي کسي ام به چشم

بزن به چاک...!

 

 

بهرنگ قاسمی

از کتاب : نهنگ‌ها بي‌ گذرنامه عبور مي‌‌کنند

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 52

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


دختر باران؟
بچه مي خواهيم چكار

وقتي كودكانه هاي شعرم
هميشه گهواره ي تنت را گريه مي كنند....!

كودك تر از من هم مگر هست
كه من را نه از شير

بلكه از هميشه دوست داشتن ات گرفته اند!
همينكه گهواره ي غم را

از شانه هام بتكاني
انگار در حقِ تمامِ شعرهايم
مادري كرده اي!

 


 بهرنگ قاسمی

از کتابِ : نهنگ‌ها بي‌ گذرنامه عبور مي‌‌کنند

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 66

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


در خانه ي ما

 

هر کسي‌ چيزي کم داشت!

 

پدرِ مرحومم خنده،

 

خواهرم سيما جهاز،

 

من کيف و کفش و بيچاره مادرم

 

“خون”

 

رفتيم دکتر

 

گفتند که پسته خوب هست…!

 

پدرِ

 

با هزار مکافات

 

رفت منت کشي‌ِ پسته‌اي که

 

ساليانِ سال با ما قهر کرده بود!

 

يک مشت پسته ي زبان بسته را گرفت و به خانه آورد…

 

بيچاره‌ها لال بودند

 

خشک‌شان زده بود…

 

آمديم سکوتشان را بشکنيم که

 

دندانِ خواهرم شکست!!

 

گفتيم اشکال ندارد

 

چيزي که عوض دارد

 

گله ندارد…!!

 

حالا من بزرگ شده ام

 

کار مي‌‌کنم و

 

جيب‌ام باد مي‌‌کند

 

پسته‌ها هم دهانشان تا بناگوش باز مي‌‌شود!!

 

هي‌ روزگار

 


هي‌ روزگار….!!

 

 

 


 بهرنگ قاسمي

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 155

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بيست و هشت سال پدرم گفت؛ نكن!
مادرم چشم غُره رفت

و خواهرم مراقبِ ساعت هاى بيكارى ام شد
كه مبادا به دوچرخه فكر كنم

و يا شكلات را از بالاى كمد كِش بروم!
من كِش آمده ام

شبيهِ جاده ى ابريشم
كه حسرتِ پروانه را بر دلِ

 تمامِ بوته هاى كنارِ راه گذاشته است!
بيست و هشت سال حسرت را

به زور در گوشم ريختند و لب هايم را
به عقدِ جادوگرى پير درآوردند

تا در رقصِ وصله ها روى شلوارم
لبخند رتوش كنم!

بادبادك نامى ست افسانه اى
در خاطراتِ كودكانه ام

كه هيچ وقت از لب هاى تردِ آسمان
برايم امضا نگرفت!

من غنچه انارِ درختى ام
كه از شماتتِ پائيز هيچ وقت نشكفتم!

اين روزها
گلبرگ هاى خشك شده لابلاى آلبومِ قديمى

بوى خيسِ كودكى ام را مى دهند
اما من چقدر خيس مى شوم
از شرمِ نشكفتن ام!

 

بهرنگ قاسمی

از كتابِ : نهنگ ها بى گذرنامه عبور مى كنند

 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 196

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


خواهرم اولين هديه اش را
در زير زمين

لابلاى لباس هاى بى حوصله،
تشت هاى وارونه،

لابلاى گلهاى تزئينى پنهان مى كرد
و هر از چندگاهى

به بهانه ى درس و كتاب
هديه اش را بر مى داشت

و مى رفت هواخورى
خواهرم عاشقى نكرد

و تا آمد جاى قلب اش را نشان مان بدهد
مردى حلقه اى به او انداخت

و تا آشپزخانه
او را به زور روى زمين كشيد!

 

 بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 127

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


کفش‌هاي عقده اي,
کلماتِ تازه به دوران رسيده,

لحظه ي نديد پديد
يقه ي شخصيتم را مي‌‌چسبند
و مدام من را هول مي‌‌دهند سمتِ

گريه‌اي که قرار بود براي نبودنت حاضر کنم!
فهميدنِ دلتنگي‌ کارِ ساده ايست
کافي‌ ‌ست به بلند بلند صحبت کردنم،

به جنب و جوشي که دارم نگاه کني‌
من, دلقکي غمگينم
دارم ادا در مي‌‌آورم نرفته اي
.
کمي‌ به من دقت کن!

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 127

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

خدا نگذرد
از کساني‌ که در کتاب ها

"زن" را بدگونه ترجمه کردند!
حالا

عمر‌ي بايد کتابخانه‌هاي عدالت را گشت،
تمامِ غيرت‌هاي خشک و خالي‌ را ورق زد و زيبايي‌ِ زن را
از حلقومِ واژه‌ها بيرون کشيد!

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 79

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

آنقدر مرا سرد كرد
از خودش
از عشق
حالا به جاى دل
"يخ" بسته ام
.
آهاى!
روى احساسم پا نگذاريد
ليز مى خوريد..

 

بهرنگ قاسمى

از کتاب :،نهنگ ها بى گذرنامه عبور مى كنند

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 223

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دختر باران؟
بچه مي خواهيم چكار

وقتي كودكانه هاي شعرم
هميشه گهواره ي تنت را گريه مي كنند....!

كودك تر از من هم مگر هست
كه من را نه از شير

بلكه از هميشه دوست داشتن ات گرفته اند!
همينكه گهواره ي غم را

از شانه هام بتكاني
انگار در حقِ تمامِ شعرهايم
مادري كرده اي!

 

بهرنگ قاسمی

از کتابِ : نهنگ‌ها بي‌ گذرنامه عبور مي‌‌کنند

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 62

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


دامنت را جمع مي‌‌کني‌
حواسِ شعرم منفجر مي‌‌شود

و هر کلمه
ترکشي مي‌‌شود روي اندامم!

موهايت را باز مي‌‌کني‌
آسمان روي سرم تار مي‌‌شود

و موهايت با هزار تير انداز
مي‌‌آيند تا دورِ لبم مين گذاري کنند!

من در تو اسير شده ام
اسيرى داوطلب كه سالهاست در اعتراض به زيبايى ات

دست به اعتصابِ كلمه زده است!
مى دانم ديوانگى ست

اما اعتراف كن
كه مسولِ تمامِ کشتار‌هاي دسته جمعى

تويى
و هولوکاست جايي‌ نيست جز دلم
که سال هاست دوستت دارم هايش را انکار مي‌‌کني‌!

 

 

 بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 72

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


موهاى تو
مسيرِ باد را عوض مى كند

دست هايت
هزار دسته پرنده به آسمان وام مى دهد

و مسيح
نامِ دكمه اى روى پيراهنت مى شود

كه وقتِ باز شدن اش
جنگلى از كلمه

پيرامونِ چشمانم را مى پوشاند!
چهار فصل وامدارِ صداى توست

و صلح پسوندِ لبخند ات!
ما پرچم هاى دوستى را آنسوى رودخانه كاشتيم

و مسيرِ رفت و بازگشتِ ماهيان را
روى دستهايمان كروكى كشيديم

كه ناگاه
موهايت باز شد

و جمله
در پرانتزى تنگ

در بن بستى بى نام و پلاك
دورِ خودش چرخيد!

آنقدر كلمه جويديم
واژه به هم سائديم

تا دودى به غلظتِ خواب هايمان
از ما بلند شد!

بلند شو خانم،بلند شو بانو
و روسرى ات را

بالاى پشتِ بام پهن كن
كبوتر هاى خيال

هركجا هم كه باشند
مسيرِ موهايت را

از بوى دلتنگى مان باز خواهند شناخت
بلند شو بانو

و سراغِ پرچمِ لبخند را
از عكسى كه روى رودخانه افتاده است بپرس

تو خودِ صلحى
موهايت امضاى هزار ستاره است

كه در قراردادى هزار و يك شب ترانه اى
با ماه
به توافق رسيده است!

 

 

 بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 101

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تنت
بوي غريبه ميدهد

و الا سگهاي محله
بيخود واق واق نمي کنند!

از مردانگي ام بدور است
هرزگي ات را ببينم و به رويت بياورم

امشب
جايت را در شعرهايم جدا انداخته ام

خواستي بخواب
اما فردا
با اولين تلنگرِ بارانِ بي کسي ام به چشم

بزن به چاک...!

 

بهرنگ قاسمی


از کتاب :نهنگ‌ها بي‌ گذرنامه عبور مي‌‌کنند

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-2, | بازديد : 155

صفحه قبل 1 صفحه بعد