تبلیغات اینترنتیclose
کوچه های بارانی-1
پیچک ( بهرنگ قاسمی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

مروز زنى ديدم كه از لبش بوسه مى چكيد

خدارا شكر

پس هنوز مردى هست كه عاشقانه مى بارد!

 


بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 69

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


در صفِ نانوايى بوديم
كه مردى

دو دستى
قلبِ خواهرم را گرفت و برد

وقتى دستِ خالى به خانه برگشتم
مادرم قند مى سائيد

و پدر دندان هايش را!
افسوس كه

ما خوشبختى را مُفت باخته بوديم
و بيخودى

در كوچه ها و صف هاى نانوايى
دنبال نشانى بر باد رفته مى گشتيم!

 

بهرنگ قاسمي
عاشقانه هاي بهرنگ قاسمي

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 86

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


كودك كه بودم
مادرم مى گفت؛

اگر به دكمه هاى يقه ى دخترى زُل بزنى
چشم هايت كور مى شود

و مُچِ پايش را نگاه كنى
جِن گازت مى گيرد!

سالهاست
"چشم هايم" لاى زيپ گير كرده است

لاى دو خوشه ى انگور
كه از چشم ها پنهان است!

ببخشيد خانم!
مى شود زمستان قرار بگذاريم؟

مينى ژوپ كه مى پوشى
از جِن مى ترسم!

 

بهرنگ قاسمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 82

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دو پايت را به من قرض مي‌‌دهي‌
تا ديوانه وار به آغوشت بدوم؟

چشمانت را چي‌؟
قرض مي‌‌دهي‌ تا مستانه

خنديدنت را نگاه کنم؟
حرفي‌ بزن گلم

من,
از اين همه سکوت تو
به خدا بودنت شک مي‌کنم

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 59

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


پنجه كشان خودم را به سينه ات رسانده ام
حالا كه ساعتم به وقتِ توست

گورِ شرم را بِكَن
تا به شراب برسم!

سينه هايت خُمرِ شرابى ست
كه ارامنه را
سالهاست خانه نشين كرده است!

بودا در شانه ات چه مى كند؟
مادرت در كدام آتشكده

تو را آبستن شده
كه لبانت به مشعل رفته است!

تن ات زجرم مى هد اما
چه فرقى مى كند براى من

که در شعرم غارنشين شده ام!
كهف دكمه هاى پيراهن توست

كه اگر بازشوند
تمامِ عبادتِ پيامبران را

به باد مى دهند!
ببين خودكارم

چگونه به عصاى موسا دهن كجى مى كند؟
وقتى مي‌ دانيم من و تو

پايانِ همين شعر
قرار است بكارتِ لب هايت را
به بوسه اى بشكافد.

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 376

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 


از آوار تا آواز
فقط يک نقطه فاصله هست!

خواهشاً نرو
من به سکوتت نيز راضي‌ ام

. اگر بروي،همه چيز عوض مي‌‌شود
من زود پير مي‌‌شوم،

شعر گريه اش مي‌‌گيرد
و ديواري که حتي يکبار هم در عمر اش حرف نزده است,

تمامِ بغض اش را
روي سرم خالي‌ مي‌‌کند!

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 156

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

من مي‌‌توانم با چاقوي
 آشپزخانه تهديد ات کنم

تا پاسخِ هزار سو?ال را دانه دانه
از حلقوم ات بيرون بکشم

 يا مي‌‌توانم خانه را به آتش بکشم
و اولين عکسِ سه بعدي سوختن ات را

در بيليبورد‌هاي شهر رونمايي کنم
من همه کار مي‌‌کنم

با چهار ليتري پر از بنزين
خاندان ا ت را بسوزانم

و يا در ميدان‌هاي شهر
لباست‌هايت را قيچي کنم

تازه!
من يک کارِ ديگر هم بلدم

اگر دير به خانه بيايي
گريه مي‌‌کنم!


 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 289

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

هميشه مى ترسيدى از آينده
از ربات هاى آدم نما

آدم هاى آهن نما
و لبخندهاى يكى بخرُ دوتا بِبرى كه

اصلِ رابطه ى انسان و عشق را زيرِ سؤال مى بُرد
حق داشتى خسته شوى

و از روى لج
پاكتِ آب را با مُچ بنوشى

با شلنگ نفس بكشى
چند تلوزيونِ عجيب غريب را

در اطرافت روشن كنى
و مدام اشاره كنى "اينم شد زندگى"؟!

حالا مادرت بيخودى سرت داد مى زند "پاشو"
و خواهرانت از پشتِ پنجره

پلنگى اند زخمى که روى شيشه ها
پنجه كشيدن را تمرين مى كنند!

عزيزم
تلوزيون ها يكى يكى خاموش مى شوند

اما
اصلن توجه نكن و راحت بخواب

اين شُك ها
همه مصنوعى اند...

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 80

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |


به کجاي اين جهان بر مي خورد
يک نفر پيدا مي شد

پرده ي سينما را ميکشيد
چراغ ها را روشن ميکرد

و با لحني تند داد ميزد؛
برويد سرِ خانه و زندگي تان

صحنه ي دردناکتر از اين هم هست
که در آشپزخانه اتفاق ميافتد!

آنقدر سرمان گرمِ خود شده است
که حوصله ي شير, روي اجاقِ گاز سر ميرود

و زني که رژيم گرفته است
مدام ناخن مي خورد

و زني که فراموش شده
مدام روي شيشه ي پنجره

ها ميکند: "آن مرد در باران آمد"
چراغ ها را خاموش ميکند

تا سايه ي کبودي اش
روي لباسِ تازه اش لک نيندازد!

زنها سليقه هاي خوبي دارند
زنها نقاش هاي خوبي هستند

درد را در زيباترين شکل اش ميکشند
ولي ادعا نمي کنند!

 

بهرنگ قاسمی

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 62

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

مهم نيست دنبالِ چه چيز ميگردي
همين که پيداش نمي کني

سخت آزارت ميدهد
گمشده ميتواند يک آلبومِ قديمي

يا تکه اي از دست خطِ پدر باشد
که زيرِ نامت

درشت نوشته باشد؛
"پسرم مراقبِ خانواده باش"

يا حواسي که سرِ پيري
سر و گوش اش مي جنبد و مدام

گم ميشود!
مادرم حواسش را

در رؤياي لباس شويي جا گذاشته است
لابلاي يخچال هاي دو در

يا لوسترهايي که با بيشتر از چهل چراغ
مي‌توانست براي يک بار هم که شده

تکليفِ خانه ي گلي را روشن کند
شايد حواسش

با ماشيني که جهازِ اولين دخترِ عروسش را مي برد
از لاي آبکشِ قرمز رنگ

به خيابان سر خورده باشد
مادر؟

مهم نيست دنبالِ چه مي گردي
همينکه داروي ضّدِ ترکِ دست هايت را

نمي تواني پيدا کني
سخت آزارم مي دهد

 


بهرنگ قاسمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 60

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

نزديکت مي شوم
بوي دريا مي‌‌آيد

دور که مي شوم
صداي باران!

بگو تکليف‌ام با چشم‌هايت چيست؟
لنگر بياندازم عاشقي کنم
يا چتر بردارم و دلبري کنم؟!

 

بهرنگ قاسمی

 

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 330

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 بهمن 1392 توسط سید مجتبی محمدی |

 

‌تنهايي‌ يعني‌
لباسِ تازه ات را بپوشي‌

خواهرت نگاه کند و با شوق بگويد؛
"باجون اولسون

نقدر ياراشي"
و هزار هزار زيبا روي را

فدايت کند!!
تنهايي‌ يعني‌

براي خودت آشپزي کني‌
و تا چند روز

بوي املتِ روي اجاق
بهانه ي خواب زدگي ات باشد!

تنهايي‌ يعني‌
مادرت زنگ بزند

و با لحني دلانه بگويد؛
"اوغلوم،چوخ ايشتمه،بيرازدا

ازووه يتيش"
تنهايي‌ يعني‌

هيچ آثاري از تو نباشد
اما چهار گوشِ خانه ات را

به بهانه ي تو نگاه کني‌
براي تو آهنگ بگذاري و خودت را گول بزني

که اين قسمتِ آهنگ
همزمان با نگاهِ من

ديوانه اش مي‌‌کند!
تنهايي‌ يعني‌

هفته‌اي يکبار صورت ات را اصلاح کني‌
آن هم بي‌ حوصله،آرام و بدونِ خراش روي صورتت

"نکه کسي‌ منتظرت نيست تا سرِ قرار بروي"
تنهايي‌ يعني‌

وقتي‌ کسي‌ تماس مي‌‌گيرد
تمامِ دلتنگي‌‌هايت را

براي چند لحظه هم که شده
بفرستي‌ دنبالِ مزرعه ي نخود سياه

اما بعد از مکالمه
يک عالمه

اشک درو کني‌...!
تنهايي‌ يعني‌

"سيمين بري"
"مرا ببوس"

"امشب در دل‌ شوري دارم"
"تو‌ اي پري کجايي"

جايشان را بدهند به
تيک،تاک،تيک،تاک،تيک

.

تيک ,تا کي‌ بايد تنهايي‌؟!!
تنهايي‌ يعني‌

خودت را گول بزني‌ و از روبروي رستوران،کافي‌ شاپ
تند رد شوي تا کمتر

آسيب ببيني‌...!
يعني‌ ميز‌هاي دو نفره

دشمنِ شاعرانگي ات شود!!
تنهايي‌ يعني‌

بغرنج‌ترين لحظه ي بهرنگ
شايد هم
بهرنگ‌ترين وقتِ شب،ماه گرفتگي،

حوضِ خشک،دلوِ کمر شکسته که هيچ ستاره‌اي را
از توي حوضِ آب نجات ندهد...!!
تنهايي‌ يعني‌....

 

 

بهرنگ قاسمي

برچسب ها : ,

موضوع : کوچه های بارانی-1, | بازديد : 111

صفحه قبل 1 صفحه بعد